jump to navigation

قدر اوت 24, 2011

Posted by محمد in Uncategorized.
add a comment

هُـمــایِ اوجِ سـعـــادت به دام مـا افــتــد      اگــر تـو را گــذری بر مقــام مــا افتد

حـــبــاب‌ وار بـر انــدازم از نــشــاط کـلاه       اگر زروی تو عکسی به جام ما افتد

شـبی که مـاهِ مُـراد از افـق شود طـالـع      بُـوَد کـه پرتـو نــوری به بـام مــا افتد

بــه بــارگــاه تـو چـون بــاد را نبــاشد بـار       کِـی اتـفــاق مجــال سـلام مــا افــتد

چو جان فدای لبش شد خیال می‌ بستم      که قطره‌ای ز زلالش به کام مـا افتد

خیـال زلف تو گفتا که جان وسیله مسـاز      کز این شکـار فراوان به دام مـا افتد

به نــا امیــدی از ایـن در مـرو؛ بزن فــالی       بُـوَد که قـرعه دولت به نـام مــا افتد

ز خـاک کـوی تو هـر گه که دم زند حـافظ      نسیـم گلشن جان در مشام مـا افتد



چشمه دیدارت مه 7, 2011

Posted by محمد in Uncategorized.
3 comments


جانا به نگاهی، زجهان بی خبرم کن

سرگشته و شیدا چو نسیم سحرم کن

دیوانه ترم کن….

.

وای، ز چشمه ی دیدارت

وای، ز آتش رخسارت

وای، ز چشم افسونکارت

چه سان مدهوشم من……

.

جز حرف محبت چه شنیدی دگر از من، 

که ببستی نظر از من…..

ترسم که شوی روز و شبی با خبر از من، 

که نیابی اثر از من…..

.

در آتشم از سوز دل و داغ جدایی،

به کجایی؟

باز آ که غم از دل برود چون تو بیایی،

چو بیایی….

.

شمعی گریانم من

اشکی لرزانم من

آهی سوزانم من

چه دیدی، که از من رمیدی…..

.

بر من نظری کن،

یا بر سر خاکم

گاهی،

گذری کن…….

.

دریافت تصنیف با صدای همایون شجریان

دریافت تصنیف با صدای مرضیه

.

اوج تراژدی دسامبر 3, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
12 comments

.

“باد صبا بر گل گذر كن
وز حـال گـل، ما را خبـر كن
با مدعی كمتر بنشين…….”
.
“شد خون‌فشان چشم تر من
پر خون دل شـد ساغـــر من
آخر گذشت آب از سر من
ببين چشم تر من”

.

.

دریافت اجرای قدیم و جدید این تصنیف از استاد شجریان به ترتیب از اینجا و اینجا

پ.ن: این کلام و این آهنگ به کمک هم تراژدی عمیقی را ایجاد کرده اند، به گوش من البته!

آن خانه نوامبر 6, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
13 comments

.

این خونه دو طبقه که می بینید، خونه پدر بزرگ و مادربزرگ پدریم بود. من طبقه پایین اینجا زندگی را شروع کردم، و تا شش سالگی اینجا بودم . بعدش از اینجا رفتیم، اما من تابستون ها اینجا ولو بودم و تو صحراهای جلوش می دویدم و با گوسفندا بازی می کردم و با پیرمرد چوپونه رفیق شده بودم و با داسش یونجه هاشو می چیدم. بعدشم یه دعوا و کتک کاری با لرهای کوچه پشتی می کردم. بعضی وقتا هم با “حسینی خره” که سر کوچه می نشستند و حالا برای خودش یلی شده  بازی می کردیم و حرف می زدیم و اون هِی برای من خالی می بست، من هم در عین اینکه یه کم خورده شیشه دارم، اما همیشه خوش باور بودم و حرفاشا باور می کردم.

اون سال ها، سال های تلخی بودند…….من دوست ندارم به اون سالها برگردم، اما باز هم خاطراتشونو دوست دارم، مخصوصا همیشه کسانی بودند که این تلخی هارا شیرین می کردند……..

.

.

پدربزرگم هرچند کم حوصله بود، اما آدم مهربونی بود….خدا رحمتش کنه….برای این خونه و آبادانی اون محله خیلی بدو بدو کرد. مادربزرگم هم بسیار زن مهربانی ست، “مادرجان” یکی از دلایل برگشتنِ اخیرِ من به اصفهان بود (البته این رو کسی نفهمه!!)…..

.

.

این خونه البته یک حیاط هم داشت که من توش دوچرخه سواری می کردم و با بچه های عمه هام اینجا تو سر و مغز هم می زدیم. باغچه ش هم چهار برابر الآنش بود و یه حوض هم اون وسط داشت….

.

.

آقاجونم آدم باحالی بود. اگر بهش مجال می دادی ساعت ها حرف می زد….از همه چی می گفت…هزاران خاطره و داستان تعریف می کرد، هر موقع هم که کم میاورد، همون قبلی هارو دوباره می گفت. گوش هاش خیلی سنگین بود و موقع اذان که میشد صدای رادیو را طوری بلند می کرد که صداش تا سر کوچه می رفت. این خونه رو خودش چهل و چند سال پیش ساخته بود و خیلی بهش علاقه داشت….

.

.

اینجا یکی از اطاقهای طبقه پایینه. آقاجون اوقاتش رو اینجا صرف می کرد. در تک تک نقاط این اتاق، ضرب در تمام ساعات شبانه روز، من خاطره دارم؛ بدون اغراق. اون صندلی سفید سمت راست عکس را ببینید، کنارش یه بشقاب میوه و یه سینی هست که توش یکی دوتا لیوان چای و یه قندون هست. تا من می رفتم اونجا مادرجان اینها رو میاورد و من روی اون صندلی می نشستم و آقاجون برام حرف می زد و با هم سیگار می کشیدیم.

.

.

البته این آخری ها آقاجون یه نیمه شبی که من هم اونجا بودم، خورد زمین و پاش شکست و از اون به بعد یه کم ضعیف شد. اغلب این عکس هارو من چند روز قبل از اینکه بِرم توسان گرفتم. چند هفته بعد از اینکه من رفتم آقاجون از این دنیا رفت (اینجا و اینجا رو ببینید)؛ که البته خیلی برای من شُکِ بزرگی بود، و بعد از اون، دیگه آروم نگرفتم تا زمانی که برگشتم اصفهان….

.

.

این مادرجان هم که بیچاره از همون بچگی سنگ صبور ناراحتیای من بوده و هست؛ چه لحظات پر مهری با هم توی اون خونه داشتیم…..تعریف می کرد که وقتی خونه را می ساختند راه ماشین رو نداشته و ماشین آجر ها رو خالی می کرده سر خیابون، و مادرجان آجر هارو میذاشته تو دامنش و میاورده دم خونه. در مورد مادرجان یکبار جداگونه می نویسم، اما در کل آقاجون و مادرجان من رو خیلی دوست داشتند، در حد بچه هاشون، و به خاطر همین بود که من تعلق خاطر خاصی به اون خونه داشتم، و اون رو خونه خودم می دونستم. اونجا من حتی از بابام و عموهام و عمه هام آزادی عمل بیشتری داشتم، و در حالی که هیچکدومشون کلید خونه را نداشتند، من داشتم.

مادرجان بعد از فوت آقاجون دیگه دوست نداشت اینجا بمونه، و شبها تنها می ترسید توی خونه، و نهایتاً بعد از دوسال تصمیم به فروشش گرفت، و ماهِ پیش فروختش، و جمعه پیش تخلیه ش کرد، و به خونه جدید رفت…….

.

.

من و بابام و عموم آخرین کسایی بودیم که اونجا بودیم، چون من چند تا کارتون کتاب اونجا داشتم که مونده بود توی زیرزمین. همه بغض کرده بودیم؛ بابام می گفت فکر کنم روح آقاجون یه جا همین دور و بر هاست….در را بستیم و همه کلید هارو عموم تحویل داد و رفتیم.

.

.

این کلید چندین سال بود که توی جیب من بود، قبل از تحویل یه عکس گرفتم ازش. یه فیلم یادگاری هم از کل خونه گرفتم.

.

.

یه مدتی هم همین سه چهار سال پیش، یک سال و اندی خودم تنها اون بالا زندگی می کردم….همون موقع ها که شروع کردم این وبلاگ را بنویسم……اون دوران هم دوران بسیـــــــار عجیب و غریبی بود

.

.

هرچی هم تو این زندگی ساز زدم، توی این خونه زدم، هیچوقت هیچ جای دیگه ای آرامش اینجا را برای تمرین موسیقی پیدا نکردم

.

.

همه این ها رو گفتم که بگم خلاصه مکانی که بخش عظیمی از مهم ترین و عجیب ترین سکانس های زندگیم توش پر شده بود، و دلبستگی زیادی بهش داشتم، و با دیدنش روحم تازه می شد، از دست رفت، با خاطرات سه نسل….. به تاریخ پیوست….

برو و نیا……. اکتبر 7, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
2 comments

می آید و می رود…..

می آید و می رود…….

می آید و ساعتی می ماند و می رود…..

……..

….

بیا و نرو….

برو و نیا……

دومین خزان سپتامبر 20, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
1 comment so far

.

همینطوری الکی الکی یک سال گذشت……..

حیف که کلامم ضعیفه، و چیزی راجع به پرویز مشکاتیان نمی تونم بنویسم

این گفنگوی زنده یاد مشکاتیان با رادیو فرهنگ را حتماً گوش کنید، تا ایمان بیارید که:

دریغا ای دریغا ای دریغا / خدایی، سایه ای رفت از سر ما…….

(دریافت گفتگوی زنده یاد مشکاتیان با برنامه نیستانِ رادیو فرهنگ از اینجا)

.

در یک سال گذشته بیشتر با کارهای پرویز مشکاتیان در دستگاه “شور” مانوس بودم….

چند نمونه اش:

قطعه “خزان” و تکنوازی شور از آلبوم “مژده بهار” / دریافت

تکنوازی شور و قطعه “تمنا” از آلبوم “تمنا” / دریافت

تصنیف “لحظه دیدار” با سنتور و صدای پرویز مشکاتیان، از آلبوم “لحظه دیدار” / دریافت

.

خلاصه که:

ای چـــرخ فلک خـــرابی از کیـنه تــــوست/ بیـــداد گـــری شیـــوه دیـــریـنـه تــــــوست
ای خـــــاک اگـــــر سینـــــه تـــو بشکافنـد/ بس گــــوهــر قیمتی در سیــنــه تـــوسـت

.

این لینک را هم ببینید

.

جوانی سپتامبر 13, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
2 comments

یکی از چیزای خوب یا بدی که موسیقی داره، حس نوستالژی هست که آدم پیدا می کنه نسبت به آهنگی که در برحه ای از زندگی، یا حتی در دقایقی کوتاه اما به یاد ماندنی، حتی برای یک بار گوش میده.

یه آهنگی هست، که من حدود سه-چهار سالیه که روزی سه-چهار بار گوش میدمش، و تا این لحظه هیچوقت خسته نشدم ازش. بعد خُب چون همیشه دارم گوشش میدم، برام مثل تاریخ مصور ذهنی می مونه،  یعنی هر دفعه که گوش میدم یه سکانسی از برحه  قبلی زندگی به یادم میاد. مثلا سه سال پیش وقتی گوش می دادم، یاد سکانس هایی از اون موقع می افتادم که تنها دروازه تهرون زندگی می کردم، بعدش از دو سال پیش تا همین هفت هشت ماه پیش یاد سکانس هایی از ایران می افتادم، بعدش حالا یاد توسان می افتم، مخصوصاً مسیر دانشکده حقوق تا خونه. احتمالاً چند ماه دیگه هم وقتی گوشش میدم یاد این هفت هشت ده ماهی می افتم که الآن اصفهانم…….مخصوصاً که تازگی ها کشف کردم که طول مدت این آهنگ برابری میکنه با طول مدت کشیده شدن یک سیگار و نوشیده شدن یک لیوان چای…..

خلاصه این که این آهنگ یکی از ماندگار ترین معشوقِگان منه……


دریافت تصنیف “جوانی” با صدای حسین قوامی از اینجا

.

.


در وطن خویش غریب اوت 19, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
2 comments

.

اون طرف که بودم، ماه رمضان که می شد، اوقات شرعی توسان را نگاه می کردم و دم غروب که می شد خودم برای خودم دکلمه شعر “این دهان بستی دهانی باز شد” را پخش می کردم. بعدش آواز افشاری استاد شجریان روی همین شعر، بعدش “ربّنا”ی استاد شجریان، بعدش اون آقاهه که دعا و مناجات دکلمه می کنه، بعدش اون گروه خوانی قشنگی که معروف به “اسماء الحسنی” هستش، و بعدش هم اذان مغرب به افق توسان با صدای موذن زاده اردبیلی، و اگر احیانا خونه بودم و تنها بودم با صدای خودم و لحن همون موذن زاده.

اینجا هم امسال با این وضعی که اینها بوجود آوردند همین بساطه، رادیو را که نمیشه روشن کرد؛ خودم اوقات شرعی را نگاه می کنم و بر اساسش تنظیم می کنم و همون برنامه توسان را پیاده می کنم، اما به افق اصفهان…….موقعی که این کار را می کنم شدیداً احساس غربت می کنم……

.

می زده اوت 9, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
9 comments

.

شب ها، آنگاه که از وقت خواب گذشته است

چراغ را خاموش می کنم و دراز می کشم

ذهنم به این مشغول می شود که: به چه چیز فکر کنم تا کم کم خوابم بِبَرد؟؟

قبل از اینکه به نتیجه ای در این مورد برسم

ناگهان او طبق معمول بی اجازه جلوی چشمم ظاهر می شود

و خواب بر من حرام می شود……

.

“……..شبها سر کوی تو

آشفته چو موی تو

می آیم تا جویم خانه به خانه

مگر از تو نشانه……..”


دریافت تصنیف “می زده” با صدای مرضیه از اینجا

.

.

.

.

“نوای نی” ژوئیه 14, 2010

Posted by محمد in Uncategorized.
3 comments

یکی دو سه ماه اولی که به ایران برگشته بودم یه حال و روز عجیب و غریبی داشتم. از اومدنم بسیار خوشحال و راضی بودم و ذره ای پشیمون نبودم؛ و تا همین امروز هم ذره ای پشیمون نیستم، بلکه به درستیِ تصمیمم ایمان آوردم. به هزار و یک دلیل تصمیم گرفتم به ایران برگردم، و الآن به دو هزار و دو دلیل از این تصمیم راضی ام و خدا رو شکر می کنم.

اما همونطور که داشتم می گفتم، اون اوائل حالت های عجیبی داشتم. از همون روزهای اول، هر روز عصر دلم به شور می افتاد، انگار که چند زنِ چاقِ چادر به کمر بسته دارن توی دلم رخت می شورن، و بعدش هم خوب رخت ها رو می چلونن تا آبشون گرفته بشه! شب ها آشفته می خوابیدم و روزها دائما توی خونه راه می رفتم، و به جایی می رسید که دیگه توی فضای خونه به انفجار می رسیدم، و می رفتم بیرون!!

هیچوقت دلیل این حالت ها را درست متوجه نشدم، یعنی نتوستم کامل ریشه یابی کنم؛ تا حدودیش را ریشه یابی کردم، ولی ریشه قسمت زیادیش برام نا شناخته بود. البته هنوز هم گاهی اونطوری میشم…..

به هر جهت هر چه بود غم نبود، شادی هم نبود. نوعی “شورِ” مرموز بود که با “دشتی” از غمی نا مرموز آمیخته شده بود. شاهدِ این غم ها  درجه پنجمِ آن شور بود، و غم ها روی درجه سومِ شور متوقف میشدند، ونهایتا دوباره شور غلبه می کرد، و من فرود می آمدم……..

شعر رهی معیری و آهنگ مرتضی محجوبی من را خوب می فهمیدند؛ من را از خودم بهتر می فهمیدند. هنگامی که تصنیف “نوای نی” را در مایه “دشتی” با صدای عهدِ پیریِ استاد بنان گوش می کردم، گویی که آهنگش را خودم ساخته ام، شعرش را خودم گفته ام، و خودم هم آن را خوانده ام.


چنانم بانگ نی آتش بر جان زد

که گویی کس آتش بر نیستان زد

مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود

ا“نوای نی” امشب بر آن دامان زد

.

نیِ محزون داغ مرا تازه تر از لاله کند

ز جدایی ها چو شکایت کند و ناله کند

که به جانش آتش هجر یاران زد

.

به کجایی ای گل من

که همچو نی بنالد ز غمت، دل من

جز ناله دل نَبُوَد

در عشقت حاصل من

.

گذری به سرم

نظری بر چشم ترم

کز غم تو، قلب “رهی”، خون شد و از سینه برون شد

ا“نوای نی” گوید کز عشقت چون شد


دو اجرا از این تصنیف از استاد بنان، و یک اجرا از استاد شجریان شنیدم. اجرای قدیمی ترِ استاد بنان با تنظیم روح الله خالقی ست، که شسته رُفته تر از اجرای جدیدشونه. اما من اجرای جدید ترشون رو بیشتر دوست دارم. البته این در حد یک حَرفه، اما شاید اجرای جدید را با حس بیشتری خونده باشند…..صداشون خسته تره…..لحن و ادای شعرشون هم متفاوته. استاد شجریان هم این تصنیف را در آلبوم “آه باران” اجرا کردند، که این هم البته لطف خودش رو داره. من مسلما صاحب نظر در موسیقی نیستم، اما از لحاظ حسی و سلیقه ای، اجرای جدید ترِ استاد بنان را بیشتر می پسندم.

.

دریافت اجرای متقدم استاد بنان از اینجا

دریافت اجرای متاخر استاد بنان از اینجا

دریافت اجرای استاد شجریان از اینجا

دریافت هر سه اجرا به صورت یکجا از اینجا

.

امشب دوباره گذارم به این تصنیف افتاد، گفتم این مطلب را بنویسم………

این آهنگ، و کلاً “موسیقی”، از همه انسان ها به من مونس تر است، و پوساننده تر نیز هم؛ همچو سیگار، و شاید……آن عامل ناشناخته دیرین……..


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.