آن خانه نوامبر 6, 2010
Posted by محمد in Uncategorized.trackback
.
این خونه دو طبقه که می بینید، خونه پدر بزرگ و مادربزرگ پدریم بود. من طبقه پایین اینجا زندگی را شروع کردم، و تا شش سالگی اینجا بودم . بعدش از اینجا رفتیم، اما من تابستون ها اینجا ولو بودم و تو صحراهای جلوش می دویدم و با گوسفندا بازی می کردم و با پیرمرد چوپونه رفیق شده بودم و با داسش یونجه هاشو می چیدم. بعدشم یه دعوا و کتک کاری با لرهای کوچه پشتی می کردم. بعضی وقتا هم با «حسینی خره» که سر کوچه می نشستند و حالا برای خودش یلی شده بازی می کردیم و حرف می زدیم و اون هِی برای من خالی می بست، من هم در عین اینکه یه کم خورده شیشه دارم، اما همیشه خوش باور بودم و حرفاشا باور می کردم.
اون سال ها، سال های تلخی بودند…….من دوست ندارم به اون سالها برگردم، اما باز هم خاطراتشونو دوست دارم، مخصوصا همیشه کسانی بودند که این تلخی هارا شیرین می کردند……..
.
.
پدربزرگم هرچند کم حوصله بود، اما آدم مهربونی بود….خدا رحمتش کنه….برای این خونه و آبادانی اون محله خیلی بدو بدو کرد. مادربزرگم هم بسیار زن مهربانی ست، «مادرجان» یکی از دلایل برگشتنِ اخیرِ من به اصفهان بود (البته این رو کسی نفهمه!!)…..
.
این خونه البته یک حیاط هم داشت که من توش دوچرخه سواری می کردم و با بچه های عمه هام اینجا تو سر و مغز هم می زدیم. باغچه ش هم چهار برابر الآنش بود و یه حوض هم اون وسط داشت….
.
آقاجونم آدم باحالی بود. اگر بهش مجال می دادی ساعت ها حرف می زد….از همه چی می گفت…هزاران خاطره و داستان تعریف می کرد، هر موقع هم که کم میاورد، همون قبلی هارو دوباره می گفت. گوش هاش خیلی سنگین بود و موقع اذان که میشد صدای رادیو را طوری بلند می کرد که صداش تا سر کوچه می رفت. این خونه رو خودش چهل و چند سال پیش ساخته بود و خیلی بهش علاقه داشت….
.
اینجا یکی از اطاقهای طبقه پایینه. آقاجون اوقاتش رو اینجا صرف می کرد. در تک تک نقاط این اتاق، ضرب در تمام ساعات شبانه روز، من خاطره دارم؛ بدون اغراق. اون صندلی سفید سمت راست عکس را ببینید، کنارش یه بشقاب میوه و یه سینی هست که توش یکی دوتا لیوان چای و یه قندون هست. تا من می رفتم اونجا مادرجان اینها رو میاورد و من روی اون صندلی می نشستم و آقاجون برام حرف می زد و با هم سیگار می کشیدیم.
.
البته این آخری ها آقاجون یه نیمه شبی که من هم اونجا بودم، خورد زمین و پاش شکست و از اون به بعد یه کم ضعیف شد. اغلب این عکس هارو من چند روز قبل از اینکه بِرم توسان گرفتم. چند هفته بعد از اینکه من رفتم آقاجون از این دنیا رفت (اینجا و اینجا رو ببینید)؛ که البته خیلی برای من شُکِ بزرگی بود، و بعد از اون، دیگه آروم نگرفتم تا زمانی که برگشتم اصفهان….
.
این مادرجان هم که بیچاره از همون بچگی سنگ صبور ناراحتیای من بوده و هست؛ چه لحظات پر مهری با هم توی اون خونه داشتیم…..تعریف می کرد که وقتی خونه را می ساختند راه ماشین رو نداشته و ماشین آجر ها رو خالی می کرده سر خیابون، و مادرجان آجر هارو میذاشته تو دامنش و میاورده دم خونه. در مورد مادرجان یکبار جداگونه می نویسم، اما در کل آقاجون و مادرجان من رو خیلی دوست داشتند، در حد بچه هاشون، و به خاطر همین بود که من تعلق خاطر خاصی به اون خونه داشتم، و اون رو خونه خودم می دونستم. اونجا من حتی از بابام و عموهام و عمه هام آزادی عمل بیشتری داشتم، و در حالی که هیچکدومشون کلید خونه را نداشتند، من داشتم.
مادرجان بعد از فوت آقاجون دیگه دوست نداشت اینجا بمونه، و شبها تنها می ترسید توی خونه، و نهایتاً بعد از دوسال تصمیم به فروشش گرفت، و ماهِ پیش فروختش، و جمعه پیش تخلیه ش کرد، و به خونه جدید رفت…….
.
.
من و بابام و عموم آخرین کسایی بودیم که اونجا بودیم، چون من چند تا کارتون کتاب اونجا داشتم که مونده بود توی زیرزمین. همه بغض کرده بودیم؛ بابام می گفت فکر کنم روح آقاجون یه جا همین دور و بر هاست….در را بستیم و همه کلید هارو عموم تحویل داد و رفتیم.
.
.
این کلید چندین سال بود که توی جیب من بود، قبل از تحویل یه عکس گرفتم ازش. یه فیلم یادگاری هم از کل خونه گرفتم.
.
یه مدتی هم همین سه چهار سال پیش، یک سال و اندی خودم تنها اون بالا زندگی می کردم….همون موقع ها که شروع کردم این وبلاگ را بنویسم……اون دوران هم دوران بسیـــــــار عجیب و غریبی بود
.
هرچی هم تو این زندگی ساز زدم، توی این خونه زدم، هیچوقت هیچ جای دیگه ای آرامش اینجا را برای تمرین موسیقی پیدا نکردم
.
.
همه این ها رو گفتم که بگم خلاصه مکانی که بخش عظیمی از مهم ترین و عجیب ترین سکانس های زندگیم توش پر شده بود، و دلبستگی زیادی بهش داشتم، و با دیدنش روحم تازه می شد، از دست رفت، با خاطرات سه نسل….. به تاریخ پیوست….














بسیار تاثیر گذار و زیبا
وجود پدر بزرگ و مادر بزرگ هر کدومشون نعمتی است
ممنون پاشا جون
واقعاً همینطوره…..
kheili jaleb bod,yeki az madod tarin chizayi bod ke ta akharesh ro khondam.
khoda biyamorzadeshon
yade pedarbozorge khodam ham oftadam
لطف کردید فرنود جان
سلام…
دلم گرفته که این برگها را که میخواند/ دودکشِ قلعهایی/ که پدربزرگ در آن زندانی بود/ دالانِ کلاغها شده/ این درختان/ این همه بهار/ و اینقدر برگ… // -پدربزرگ با عصای چوبیاش/ تکیه بدهد به بعد از ظهرِ خانهمان/ در هوا ابر/ پردهها در زردی و/ در هوا ابر…-
نمی دانم از که بود این بندها …جایت خالی ست پدربزرگ که این روزها تولدت را جشن می گرفتیم….
از شعر زیباتون ممنونم خواهر سمر عزیز
خدا رحمتشون کنه …..چیزی نمی تونم بگم …
برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي ….
سلام.خیلی تاثیر گذار بود.یاد خونه خودمون افتادم که از وقتی به دنیا اومدم اونجا زندگی کزدم با همه خاطرات تلخ و شیرینش منم پدرم تو اون خونه از دست دادم همیشه نگران روزی ام که مجبور شیم بفروشیمش.
منم خونمون خیلی دوس دارم و فک می کنم میراثی گران بها از پدرم هستش.خداوند پدر بزرگتون قرین رحمت کند.
خدایش بیامرزاد…..
سلام …
آدرس http://www.BiDel.ir دزدیده شد …
در آدرس جدید http://www.1asheghane.com میزبان شما هستم …
شاد باشد
درود بر بیدل عزیز، ممنون که خبر دادی، دلم تنگ شده بود برات